دیاری دیگر
مرا راهی از تو به در نیست.زمین باران را میخواند و من تو را
شیرین گذشت! میگم شیرین چون دلم نمیخواد به تلخی های پشت سرم فکر کنم! حداقل تو این روز ها! میگم شیرین چون همه ی روزهای خدا شیرینه! اگه تلخی هم باشه از خود ما آدم هاست نه روزهای خدا! میگم شیرین چون خون دل زیاد خورد فرهاد بیچاره!(چه ربطی
داشت؟!:) خداجون!ممنونم ازت! به خاطر همه ی داده هات! به خاطر همه ی اونچه که برام خواستی! به خاطر همه ی مهربونی هات! به خاطر اینکه هرچی بد بودم تو خوب تر بودی! مخلصتم به خدا!:) میبینی!اونقد بزرگی که نمیدونم به چی قسم بخورم وقتی
میخوام بهت ثابت کنم چقد خاطرت واسم عزیزه! میدونم!میدونم بیشتر اوقات فقط به حرف مجنونت بودم!ولی
خوب چه کنم که ... میخواستم یه جوری با یه جمله ای همه ی کرده های غلطم رو
توجیه کنم!ولی چه کنم که نمیتونم و نمیشه! و چقد خوبه که حداقل الآن و تو این لحظه با خودم و تو
صادقم!صادق تر از همیشه! خداجون،ازت یه چیز خیلی اساسی میخوام!(میدونم که خیلی
پررو ام!شرمنده!) اینکه برای هرفردی همون بهترینی که فقط و فقط خودت ازش
خبر داری رو رقم بزنی! الهی آمین. بسم الله. به همه ی دوستای عزیزم سال نو رو تبریک میگم و از خدا
براتون بهترین ها رو نه فقط برای این سال که برای همه ی روزهای عمرتون میخوام! الهی که همیشه سلامت باشین و دلتون خوش باشه و آرزوهای
خیرتون برآورده! (میدونم اینجوری حرف زدن یه جورایی تکراریه ولی این
تکرار رو از صمیم قلب دوست دارم:) و اما...
:) از هرچه بگذریم سخن اینجانب خوش تر است!(حالا انگار
تاحالا عباسقلی خان(که خودمم نمیدونم کی هست!:)داشت حرف میزد!) برای چند ماهی میخوام رفع رحمت کنم :) خیلی خوشحال نشین ها!ایشالله بعد کنکور برمیگردم! دعا کنین اون اتفاق قشنگه بیفته و همونی که خدا واسم
صلاح میدونه قبول بشم!:) و واقعاً کنکور پایان نیست!خدا میدونه که چقد برنامه
دارم برای بعد از کنکور!(و به قول مامانم یادم نره که بگم انشاء الله:) خداجون راضی ام به رضات! راستی!آقای پدر هم از سفر برگشت و سال تحویل کنارمون بود! کلی هم سوغاتی واسمون آورده بود!:) :) :) دعا کنین با خبرای خوب خوب برگردم ! مراقب خودتون و داشته هاتون باشین! بازم سال نو رو خصوصاً به دوستای ویژه ام تو این دیار،
فائزه خانم ها،عرفانه خانم گل،تبسم عزیز،آقای سرباز وطن- بهنام آقای گل گلاب ، آقای برادر غلامرضا(توجه
داشتی که؟! تا حالا اینقد تحویلت نگرفته بودما!:) و آقا مهدی بزرگوار تبریک میگم! واسه همه دعا کنین ما هم اگه تو خاطرتون جایی داشتیم
فراموش نکنین!:) یا علی(ع). :) دم به کله میکوبد و شقیقه اش دو شقه میشود! بی آنکه بداند حلقه ی آتش را خواب دیده است عقرب عاشق... . "حسین پناهی" 2.شاید مرور ... رفته بود سایت کامران نجف زاده! آخرین ارسالش همینی بود که میبینید! میدونم که میدونید! ولی نتونستم ازش بگذرم... ! . خبرنگاري يادم رفت وقتي ديشب فهميدم پسر چهار ساله شهيد مصطفي احمدي
روشن،هنوز خبر ندارد پدر را شهيد کرده اند. پسر را فرستادند خانه خاله،سراغ
بابا را نگيرد. 3.تنها پلک از هم بگشا! چشمانت را می بندی تا در خیالت مرا تجسم کنی، و نمیدانی که پیش رویت ایستاده ام! چشم هایت را باز کن. همین! دلم لک زده واسه یه ترانه یا چند خط شعر نوی ناب! از همون شعر ها که مریم سرکلاس میخونه! خیلی گشتم ولی چیزی پیدا نکردم! حتی تو نوشته های حسین پناهی و یغما گلرویی هم چیزی راضیم نکرد! عجیب حوس یه شعر نوبرونه کردم! عجیب...! گل! عاشق بوی گل نرگسم! الآن که خوب فکر میکنم میبینم همچین بگی نگی دلم گل نرگس هم میخواد! دیگه فعلاً سفارش دیگه ای نیست! :) چرا یه چیز دیگه هم هست! دلم حوس یه خواب شیرین و رنگی رنگی رو هم کرده! یعنی میشه خداجون!:) چیزی به اسم دفترچه خاطرات ندارم که بهش متوسل بشم! میمونه همین جا! دلم میخواد خیلی چیزها رو فقط بنویسم و هیچکس ازشون خبری نداشته باشه! برای همیشه بین خودم و خودم یه راز باقی بمونه! اینا رو گفتم که اگه از این به بعد پست های رمزدارم زیاد شد، بهم خرده نگیرید و ازم نخواید که رمزشو بهتون بدم که اونوقت بخوام با مخالفت کردنم شرمنده تون بشم! و بالاخره عصر امروز لیست سی نفرم تکمیل شد! رفتم که رای بدم ولی خیلی حالم گرفته شد! دو تا دختر کنارم بودن و داشتن مثلاً رای میدادن!اسم ها رو نگاه میکردن و اون فامیلی هایی که خوششون میومد رو تو برگشون مینوشتن و هی هر هر میخندیدن!:( یه زن و شوهر بودن که بهم گفتن میشه از روی برگتون بنویسیم!:(وقتی هم داشتن از روی برگه من مینوشتن از اسم هایی که خوششون نمیومد فاکتور میگرفتن!!!!!هه...!:( یه آقاهه گفت :"فلان نماینده ی خانم هم خیلی کارش خوبه!و..."پیش خودم گفتم این یکی جدی جدی اومده رای بده! بعد یهو گفت:"پس اسم آقای لاریجانی کجاست!!!" منم یه نگاهی بهش کردم و گفتم :"ایشون نامزد قم هستن!:(" یه آقای دیگه بود !هی یه نگاه به اسامی کاندیدها مینداخت،یه نگاه به برگه ی تو دستش! آخر به اسامی کاندید ها اشاره کرد و ازم پرسید:"ببخشین خانم! فامیلی کاندید ها کدومه،اسمشون کدوم؟!!!:(" و... . دیگه داشتم میرفتم رایم رو بندازم تو صندوق که یه خانم مسن ازم پرسید:"دخترم این هایی که اسمشون رو نوشتی میشناسی؟!" گفتم:"بله!" گفت:"ولی من هیچ کدومشون رو نمیشناسم البته چند تا از قدیمیهاشون رو چرا ولی بقیه رو نه!" تو دلم گفتم صد رحمت به صداقت این خانم و اینکه چیزی که داره مینویسه واسش مهمه! واقعاً مشکل کجاست! اینکه این همه آدم تو انتخابات شرکت کنن خیلی عالیه!ولی واقعاً این به تنهایی کافیه!!؟؟ حداقل از این بابت مطمئنم که مقصر این آدم ها نیستن! اما باز هم نمیدونم!!!نمیدونم که مشکل از کجاست! این ها حقیقتای تلخی بود که امروز باهاش رو به رو شدم!!!!خیلی تلخ!! با همه ی این تلخی ها امروز کم هم واسم شیرین نبود! هرچی باشه رای اولی بودم و کلی ذوق داشتم!:) و خوشحالم که هم رای دادم و هم واقعی رای دادم!!!!:) "نمیدونم چند نفر این حسی که میگم رو درک میکنن!-بی نهایت وطنم رو دوست دارم-" از آنجایی که رایانه ی آقای پسرخاله هنگیده بود نشد!:( شاید امشب شد! خدا بزرگ است قطعاً!:)
امشب تولد بابامه! ولی پیشمون نیست! اولین باریه که شب تولدش خونه نیست! دلم واسش خیلی تنگ شده! قرار بود تا بیست و ششم اسفند برگرده ولی ازش خواستن چهل و پنج روز بیشتر بمونه اونجا!!! خدا کنه دیگه حداقل واسه عید پیشمون باشه! "تولدت مبارک بابایی جون خودم" خودشون هی میگن زنگ بزنین ، مشاوره بگیرین ،اینجوری کنین ،اونجوری کنین ،اونوقت طاقچه بالا میذارن! حالا خوبه میخوان ازمون پول بگیرن(و قطعاً عاشق چشم و ابروی ما بچه کنکوری ها نیستن)! وای که چقد دلم میخواد اسم دونه دونشون رو بیارم و از حسن های زیادی که دارن(هه...!)بنویسم ولی دلم نمیاد! بیشتر هم به خاطر استاد احمدی! که حس میکنم باید آدم درستی باشه و البته دلسوز!(و صد البته نه مثل بقیه پولکی!) اگه خدایی نکرده خلافش بهم ثابت بشه اونوقت با همون متن کوبنده در خدمتتون خواهم بود!:) ______________________________ کاش هیچ وقت با تیم آموزشی استاد احمدی آشنا نمیشدم که تو این وقت کمی که تا کنکور مونده اینقد ذهنم مشغول بشه و دلم هی آب بشه که من نمیتونم از امکانتشون استفاده کنم!!! چه میشه کرد جز تلاش و توکل به خدا!:) "توکلت علی الله":) فکرش را هم نمیکردم روزی ببینمت! آن هم آنقدر از نزدیک! فقط حیف که عمر خوابم کوتاه بود! خیلی کوتاه! یعنی خواهد توانست مرا بنجاتاند(نجات دهد!:)!!!؟؟؟ آیا معجزه خواهد شد؟! آیا اینجانب رتبه خواهم شد!؟ آیا اوست فرشته ی نجاتی که خداوندم برایم فرستاده؟! آیا من منقلب میگردم ؟!(و به قول استاد، سعادتِ جان،آدم خواهم شد!!؟؟) آیا من طعم تراز بالای هفت هزار را خواهم چشید؟! آیا معماری دانشگاه تهران قبول خواهم شد؟!(یا به قول استاد زیست کودکیهامان:) که ما را از کلاس انداخت بیرون!؛قورباغه شناسی سیستان و بلوچستان هم قبول نخواهم شد؟!) آیا سر از دانشگاه امام صادق درخواهم آورد(که به قول دوست آتش نشانمان ،در آنجا مگس نر هم پر نمیزند!و چقدر عالیست که مگس نر هم پر نمیزند!)؟! یا دانشگاه اصفهان!که عاشقش میباشم و آقای پدر نمیگذارد بروم! (و حتماً چون طاقت دوریم را ندارد دیگر!) شاید هم فیزیک هسته ای خواندیم و شدیم دانشمند هسته ای مملکت!(چقدر حال میدهد به آدم بگویند دانشمند!!!) همه ی این اراجیف به کنار! خداجون ما سعیمونو میکنیم بقیه اش با خودت! ________________________________________ دلمان برای آقای پدر شده اینقد!(کدوم قد؟! همون قدی که خودم میدونم دیگه!) (به قول استاد،سعادتِ جان!،چشم بسته غیب گفتیم!!!:) بهش که زنگ میزنم و میبینم صداش خسته است دلم میگیره! کاش زودی این روزا بگذره و باباجونم زود برگرده! دلم واسش یه ذره شده!یه ذره ی یه ذره! و چقدر ساده ام! و چقدر ساده گاهی خوشبختم و چقدر پیچ در پیچ بد بخت! "واقعاً که؟!" راست میگویی!واقعاً که چقدر احمقم!و شاید عاشق! اصلاً تو بگو!مگر حماقت و عاشقی مترادف نیستند! اصلاً مگر عاشقی هست!؟ هه... . حتی اگر باشد دیوانگی محض است! آنقدر که عاقل نماها دیوانه ات میخوانند و به ریشت میخندند! اگر مسمان نبودم، که نمیدانم اکنون نیز هستم یا نه ، تنها یک راه را برمیگزیدم! اما حال به گمانم مسلمانم! و قبله ام گل سرخی ست که همه ی بهانه ام برای ماندن و تنفس است! کاری که خسته میشوم از بس انجامش میدهم! تنفس! "واقعاً که؟!" واقعاً که چقدر دنیایمان متفاوت است! من همه اش را به تو دادم به عنوان کمترین چیزی که داشتم و تو تنها مرا مالک کناره ای از آن کردی! چقدر خسته ام! و چقدر دلم به حال خودم و خودت میسوزد! به حال خودم که همه ی دارایی ام شدی و به حال تو که چشم برهم نهاده ، مرا نمیبینی! گمت کردم! در این همه کوچه پس کوچه های دلتنگی و تردید! شاید من اشتباهی بودم! آری! بودم! و دیگر نخواهم بود!نخواهم بود تا دلت آرام گیرد و نیاز نباشد خشمگین باشی! و بگویی "دیگر اسمم را نیاور!" شاید لیاقت آوردن اسمت را هم ندارم! اصلاً مگر من لیاقت چیزی دارم که لیاقت این یکی را داشته باشم؟! نه!ندارم! و عادت میکنم!به این نداری عادت میکنم! دهانم را گل میگیرم و فقط عادت میکنم! مثل عروسک های کودکی! خسته ام! صدایم را میشنوی؟! با توام هم او که میگویی همیشه هستی!تنهایمان نمیگذاری! تنهایم نذار! تحمل میکنم!به سکوت رضایت میدهم-هرچند که حرفی ندارم-فقط به شرط اینکه کنارم باشی و آرامم کنی! خدا! ... ______________________________________ این ها رو بذارید به حساب یه ذهن خسته و بی قرار! و خرده نگیرید! زیبا،یکی از دوستام ، برادرش فوت کرده!تنها برادرش که هنوز خیلی کوچیک بود! نگران حالشم! شمام دعا کنید اگه یادتون بود! این روزها خودم هم حال خوبی ندارم! هم جسمم و هم روحم مریض احوالن! ولی باید خودمو جمع و جور کنم! خیلی تابلو شدم این شکلی! امیدوارم هرچی زودتر خوب شم!حتی شده به ظاهر وانمود کنم که خوبم هم کافیه! اونجوری فقط خودمم که اذیت میشم و اطرافیانم پاسوز من نمیشن!





ادامه مطلب


| Design By : Pichak |

